تک و تعریف

به دنیا بسپار !

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۸/٢٠
comment نظرات ()

سماع

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٧/٢٩
comment نظرات ()

زن زیبا

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٧
comment نظرات ()

جشنواره

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٤
comment نظرات ()

Gradline

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٢
comment نظرات ()

پوکت

دو هفته رویایی از اونایی که جزو عمرت حساب نمیشه با مادر و پدر و شیرین در پوکت تایلند داشتیم.هر لحظه اش انگار به دست یه کار گردان زبده کارگردانی شده بود تا ما رو سرگرم و خوشحال کنه و گاهی هم یه چاشنی های هیجان انگیزی بهش اضافه کنه.وقتی سرگردان به دنبال یه آدم تقلبی اینترنتی تو خیابونهای نا آشنای پوکت پرسه میزدم در حالیکه مادر اینا نگران توی تاکسی با همه ساک و بار و بندیل نشسته بودند و هر بار که من هول و ولا به طرف تاکسی میرفتم که بهشون خبر بدم که هنوز هم این زنیکه تقلبی رو که قراره خونشو به ما اجاره بده پیدا نکردم تمام سعی خودشونو میکردند که نشون بدن که اصلا مهم نیست و فوقش امشب تو ماشین میخوابیم ولی میدونستم از نگاهشون بخونم که نگران منند.

1 ساعت بعد وقتی در اون ویلاهای تمیز و تازه ساز در بهترین محله پوکت همه کنار هم دراز کشیده بودیم و به هم عشق میدادیم به کار دنیا فکر میکردم.به اینکه سکان رو باید بسپاری دستش و نترسی.

اون بهتر میدونه چه خبره توی این عالم نه من . یه حس ارامش عجیبی داشتم .مثل کسیکه که با یه بادیگارد قدر کار بلد داره یه سفر هیجان انگیز میکنه و خیالش راحته که آخر قصه خوشه هر چند اولش به نظر ناخوش بیاد.

پدر و مادر خوشیشونو نمیتونستن پنهان کنند.میخوندند و میرقصیدن و ما رو ناز و نوازش میکردند.دوباره من و شیرین بچه شده بودیم و تو بغلشون میخوابیدیم.آقای مهربون توک توک سوار که حتی 1 کلمه هم انگلیسی نمیدونست هر روز ساعت 7 صبح میومد در اتاق من و صبحونه و یه قسمتهایی از ناهارمون رو به من میفروخت. مادر اینا 8:30 اینجورا بیدار میشدن و همه با هم صبحونه میخوردیم.بعد راه میافتادیم به سمت استخری که توی یه هتل گرون کنار دریا نزدیک خودمون پیدا کرده بودیم و تا ظهر رو اونجا میگذروندیم.ظاهرا ملت میدونستن ما مال اون هتل نیستیم ولی هیچ کس به نظرش این کار ما بد نیومده بود لابد چون تا آخرین روز این کار هر روزمون بود.حتی مادر هم میومد و زیر سقف بار استخر که تو آب بود مثل لاکپشت توی آب مینشست و آب بازی میکرد.

عصرها هم که احمد آقای توک توک سوار میبردمون بازار محلی یا دیدن فیل یا سواحل دیگه پوکت.

کل اون مدت هیچ وقت احساس نکردم به چیزی به اسم مدیتیشن احتیاج دارم.اینترنت رو هم فقط 1 بار در روز برای پیغام هام چک میکردم.معنای واقعی در لحظه زندگی کردنو فهمیدم.وقتی با زندگیت حال میکنی به مدیتیشن نیازی نداری.به عبارتی هر وقت احساس کردی به مدیتشن نیاز داری ینی یه جای مدل زندگیت ایراد داره .به جای مصرف مسکن باید مریضی رو از بین ببری.

شیرین و طرفه موندند در پوکت . مادر و پدر رفتند ایران و من راهی بانکو شدم.

   + شیوا شاخصی ; ٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱
comment نظرات ()

بوی عید

بوی پاییز همه جا رو ورداشته...باز هم بوی خوب مدرسه ! وقتی تو کوچه های Newtown قدم میزنم همش پر میکشم تو بچگیا ، ماه مهر و کوچه های پر از بوی برگهای پاییزی تو همدان که بهش بوی رب تازه پخته شده و صدای پراکنده قار قار کلاغها و آفتاب بی رمق رو هم باید اضافه کرد.

کمتر از دو هفته دیگه دارم میرم تایلند واسه عید نوروز...شیرین از ملبورن و مادر پدر و طرفه هم از ایران دارن میان.خیلی واسش روزشماری میکنم.دوباره اون قسمت نرم و شکلاتی روحم اومده بالا و فکر میکنم به خاطر عیده...هر چند اینجا بوی ها پائیزیه ولی انگار من همچنان به اصل خودم چسبیدم و حال و هوای عید داره میچربه.مرجان فرساد گوش میکنم ...چای سبز و بیسکوئیت زنجفیلیمو میخورم ، بوهای خاطره انگیز رو میبلعم تو ریه هام و مینویسم...

   + شیوا شاخصی ; ٤:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٢
comment نظرات ()

داف

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٦
comment نظرات ()

خداحافظی

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٤
comment نظرات ()

عادی

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۳٠
comment نظرات ()

ولنتاین

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢۸
comment نظرات ()

عروسی

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ۳:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٦
comment نظرات ()

رایان

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

شکست هورمونها

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ٤:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٢
comment نظرات ()

جنگ درونی

آیا واقعا بالا پایین شدن چند تا دونه هورمون یا آنزیمه که آدم و یه روز میبره تا اوج ابرها و به اینکه زندگی زیباست و مدل عشق به همه و اینا بعد یهو فردا صبحش اینقدر حالش گه و مگسیه  که به زور از رختخواب میاد بیرون و اصلا نمیدونه داره چه غلطی توی این دنیا میکنه ؟

نمیدونم جوابش چیه ولی ترجیح میدم خودمو با هورمونهام قانع کنم تا قبول کنم ثبات شخصیتیم به یه گوز بنده .

هفته های گذشته رو واقعا با در لحظه زندگی کردم و کل اون زمونا که داشتم حال و حول میکردم به خودم میگفتم :آره همینه ! جواب همینه...خوشحالی همینه !خوشبختی وقتیه که بدونی فردا و گذشته ای نیست و تویی و همین لحظه که همین الان شد گذشته.همین الان هم که دارم اینارو مینویسم به همش اعتقاد دارم ولی لامصب این هورمون تخمی نمیذاره حال کنم.بدبختی اینه که هر چقدر هم روی ایدئولوژیت کار کنی و این ذهن لجوج رو مهار کنی آخرش چون یه آدم فکسنی هستی متشکل از یه مشت رگ و پی و گوشت و استخوان و لابد هورمون کذایی ، سکان یه جاهایی با این بدن از دستت در میره.البته من دلم به این خوشه که آمار این سکان از دست رفتنم داره هی کم و کمتر میشه و وقتی هم در میره خیلی طول نمیکشه که شیوای دلشاد و کولی دوباره سوار میشه.

خلاصه اینو دارم مینویسم چون امروز یکی از اون روزاس که این بدن و مواد شیمیایش دارن رهبری میکنن واسم.بعد حس میکنم که خوب من لابد باید همین الان یکیو داشتم کنارم که عاشقم بود و من عاشقش بودم و گل و سنبل و بلبل و این حرفا.

بعد یادم هم هست که فرصتش کم نبوده واسه همچین شرایطی و شیوای کولی که اکثر مواقع سکان دستشه میزنه همه چیو بهم میزنه و کلا با تنهایی و متعلق نبودن حال میکنه.

کلا من به نظرم نباید هیچ تصمیم یا تعهد بلند مدتی به هیچ چیز تو این دنیا داشته باشم چون واقعا دارم موقتی زندگی میکنم و مثل یه بچه هر روز چیزای نو یاد میگیرم و این ینی من هر روز بزرگتر از دیروز میشم و لزوما با چیزا و آدمایی که دیروز حال میکردم حال نمیکنم.

ببینم کولی میتونه تا فردا این بچه هورمونا رو شکست بده ؟ هیچ اینجوری  با زندگیم حال نمیکنم!

   + شیوا شاخصی ; ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٠
comment نظرات ()

سالسا

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

آخر هفته

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ٥:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٤
comment نظرات ()

پرشین

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ٥:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱۱
comment نظرات ()

توماس

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ٧:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٩
comment نظرات ()

کازینو

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۸
comment نظرات ()

آخر ژانویه 2015

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٧
comment نظرات ()

عاشق !

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٥
comment نظرات ()

مادر

مادر داره موهاشو توی آرایشگاه کوتاه میکنه.

شاید فردا عمل شه.

دکتر یه غده توی سرش پیدا کرده اندازه یه گردو ...وقتی سیدنی بود همش از درد چشاش گله میکرد.

چشاشو 1 سال پیش توی ایران عمل کرد .هی درد میکردن و فکر میکرد شن ریزه توشونه بعد دکتر بهش گفته بود آب مروارید داره و عمل کرد ولی همچنان اذیتش میکرد.

خلاصه خودش دکتری کرده بود هفته پیش و دکتر باسواد رو مجبور کرده بود براش یه ام ای ار بنویسه و اینم نتیجه اش.

حس بی مصرفی عجیبی دارم.

فکر میکنم مصنوعیم...

الکی ام.

یه دختر پلاستیکی خوش رنگ و لعاب.

فرزند حقوقی نه حقیقی.

من باید الان اونجا بودم.

من باید دستای مادر الان تو دستام بود.

باید سرش رو شونه هام بود.

پدر باید واسه من درد دل میکرد.

بابک باید پیش من بغض میکرد.

من در خارجم.

من یه دختر اونور آبی بی مصرفم.

من فقط برای حرف زدن پیش فامیلها ، دوستها و همکارها باعث افتخارم.

من به اندازه یه گل پلاستیکی بی بو و هنرم.

...توی آرایشگاه منتظره موهاش کوتاه شه.

بهش زنگ میزنم میگم من در مورد تومور 5 ساعته توی اینترنت دارم میگردم...همه چی نشون میده مال تو خوش خیمه...دکترت یکی از بهتریناست...

میگه میشه لطفا همه اینا رو زنگ بزنی به بابک بگی...خیلی نگرانه...

مادر دل دارد...

   + شیوا شاخصی ; ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٥
comment نظرات ()

پیزای قرمه سبزی

امروز یاد پدر و مادر افتادم.

نه اینکه روزای دیگه یادشون نیستم ولی یاد این دفعه ای یه جورایی بهم حس خوشبختی داد که پدر و مادرم این تیپی اند.

یاد چند سال پیش افتادم که اومده بودند سیدنی پیش ما.

یه شب مادر فسنجون درست کرد و من و شیرین یه سری دوست رو دعوت کردیم که اکثرا غیر ایرانی بودند.بعد شام یکی از رفقای استرالیایی خواست مثلا مردم رو سرگرم کنه و یه بازی پیشنهاد داد به اسم Pictionary

یه چیزی مثل پانتومیم خودمون ولی به جای اینکه سوال رو با پانتومیم اجرا کنی باید بکشیش یا طراحیش کنی.

ینی مثلا اگه موضوع خمیازه اس یک نفر از هردو تا گروه در آن واحد شروع میکنه و خمیازه رو برای هم تیمی هاش میکشه و هر گروهی زودتر حدس زد برنده اس.

خوب قاعدتا چون غیر ایرانی توی مهمونا بود برای ادب و احترام و این حرفها زبان غالب انگلیسی بود.من هم از اونجا که میدونم بابا و مامانم اینگلیسی رو در حد خیلی کمی بلدن رفتم که قانعشون کنم بازی نکنند.مادر طبق معمول به علت حس همیشگی ایثارگریش قبلا انصراف خودش رو از بازی و آمادگی برای پذیرایی مهمونا اعلام کرد.

ولی خوب پدر اصلا قانع بشو نبود .گفتیم باشه خوب جزو تیم ما باش .اگه نوبتت بود که بکشی ما یواش واست سوال رو فارسی میگیم ،بعد تو شروع کن کشیدن.اگه هم حدس زدی ،فارسی بگو ما هی انگلیسی ترجمه میکنیم واسه اون گروه.

خلاصه بگذریم که بامزه بود و کلی از دست پدر خندیدیم چون مثلا داشت خمیازه رو میکشید و گروه مقابل به انگلیسی گفته بودند yawn ولی خوب پدر هی ادامه میدادو ما هی میگفتیم گفتن بابا به خدا گفتن و ...

حالا دلیل اینکه راضیم ازشون این نیست که ما اون شب بیشتر خندیدیم ، دلیلش یه کم روانشناسیه. دلیلش اینه که پدر و مادر حتی توی این سن از امتحان چیزای تازه ترس ندارند که خوب کم چیزی نیست.

 از نظر من ما ایرانیها راحت چیزای جدید رو نمیپذیریم.

وقتی میریم یه کشور دیگه واسه زندگی یا مسافرت ، به این راحتی چیزای جدید اون کشور رو تجربه نمیکنیم چون لابد فکر میکنیم هر چی ما داریم خوب بهترینه.حالا اصلا نمیدونم چی فکر میکنیم ولی خوب تا وقتی امتحان نکنیم که نمیفهمیم اونی که ما داریم خوبه یا اونی که اونا دارند. 

مثلا یه مثال ساده.سوشی که یه غذای بسیار سالم و مغذی ژاپنیه جزو پر طرفدارترین غذاها در میان ملل مختلف دنیاس.

ولی من کمتر ایرانی رو دیدم که سوشی بخوره.

حالا ممکنه بگی که خوب سلیقه ایه ، عادت نداریم و یا با مذاق ما جور نمیاد و این حرفها. یا اینکه اصلا یه چیزی مثل سوشی هم شد ملاک ؟!

ولی به نظر من همین نشانه های کوچیک یه بار فرهنگی بزرگی پشتشه.

همین که ما به هر دلیل برای پذیرش یک مزه جدید آمادگی نداریم میتونه یه مدل فکری رو القا کنه :مقاومت در برابر یاد گیری چیز های امتحان نشده و نو!

حالا اینو از یه چیز ساده تعمیم بده به چیزهای مهمتر و بگیر و برو تا ته اش .

از یدیعه سازی در هنر ،سبک نوشتن ، ترانه سرایی جدید و فیلم سازی گرفته تا مدل مو، لباس و یه گوشواره در گوش تا سبک آشنایی با جنس مخالف تا مدل برقراری ارتباط معنویت با دنیا و هزار و یک چیز دیگه...هر طعم جدیدی اگه ته مایه طعم قرمه سبزی نداشته باشه به هیچ دردی نمیخوره .

آخرش هم را حلمون اینه:

پیتزای قرمه سبزی...

 

   + شیوا شاخصی ; ۳:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٠
comment نظرات ()

چوب دو سر گهی

یادمه یه اصطلاحی داشتیم به اسم چوب دو سر گهی.

حالا اینکه ریشه این ضرب المثل چی بود و این حرفها بماند چون از این قبیل اصطلاحات رایج تو فرهنگمون کم نداریم که مردم هم گراگر استفاده میکنند و اگه داستان ضرب المثل مورد استفاده رو  براشون تعریف کنی از عصبانیت یا شوک یا چه میدونم انکار ,اول تو رو خفه میکنند بعد خودشونو ... ولی این اصطلاح واسه من یاد آور اینه:

یه چیزه که باید ازش استفاده شه ولی الان چه از این سرش بری چو ازون سرش قابلیت استفاده نداره دیگه!‌بعد تو ناراحتی چون حداقل قبلا از یه سرش استفاده میکردی و یه جاهایی هم باهاش حال میکردی ولی از زمانی که اون سرش هم وارد ماجرا شد دیگه تو کلا حال نمیتونی بکنی...

این وصف الحال من مهاجره الان...

داشتم تو ایران زندگیمو میکردم و تا یه زمانی هم که خیلی عقلم نمیرسید یا زورشو نداشتم که چیزیو عوض کنم ,با زندگیم حال میکردم .ولی به تدریج حال کردنه کم و کمتر شد ...باهاش هی کنار اومدم و جنگیدم و انکارش کردم تا یه جایی دیگه دیدم راه نداره ,گه زندگیمو گرفته .بی خیال این سر چوب شدم و چسبیدم به اون سرش.

مهاجرت کردم...

 بعد از سالها ...روم نمیشه که بگم ولی باید اعتراف کنم یه بوهای ناخوشایندی به مشامم میرسه!

حالا بین این دو تا موندم:

برم یه چوب جدید پیدا کنم و از قانون دور و تسلسل پیروی کنم یا کلا زندگی مدلش اینه که بعد یه مدتی گهی میشه! 

   + شیوا شاخصی ; ۸:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٩
comment نظرات ()

بیوگرافی 2

پری مادر شیواست , از اون مدلهایی که مادرهای فداکار و عاشق رو تو داستانها از روش میسازند...

پری میگه شیوا رو ساعت 4 صبح یه روز  تقریبا سرد پنجشنبه سال اژدها توی بیمارستان ابن سینای همدان به دنیا اورد. ویارش شیر بوده و به جای آب روزی 2 لیتر شیر تازه میخورده...شیرها رو توی کوزه گلی های همدان توی زیر زمین جایی که ترشی لیته هاشو بار میذاشته نگه میداشته .اونجوری موقع خوردن خنک بوده ان و جیگرش حال میاومده

-وای چقدر با مزه و خوشگله پری جون، چند وقتشه؟

- قربونتون برم اشرف خانم ، چشاتون قشنگ میبینه ، 6 ماهشه

پری مجبور بود از ترس اینکه  مردم دخترشو چش نرنن و بچه لاغر و مریض نشه موقع معرفیش تو سنش اغراق کنه و پشت بندش اسفند و کوندور رو دود کنه و نظر قربونیها رو  از چهارطرف تختش آویزون کنه. 

...پری مدیر کودکستانه دور یه میدان نه چندان اصلی با یه حیاط بزرگ پر از درختهای راجی که بی نظم بغل هم تا نزدیک پنجره های کلاسهای طبقه دوم قد کشیدند ...واسه ورود باید از یه در شیشه ای بزرگ که گوشه های بالایش زنگ زدن و موقع باز و بسته کردن یه جورایی دل رو ریش میکنن رد شد و وارد راهروی اصلی شد .یه راهر  با بوی نا که قاطی شده با بوی چسب های مایع که بچه ها برای کاردستیاشون استفاده میکنند.  همه کلاسها طبقه بالان به غیر از یکیشون که دم در راهروس و وقتی درش باز میشه  یه نور بیربط مثل باز کردن یخجال توی شب راهرو رو میگیره و میشه ذره های غبار رقصان و بی هدف رو توی نوار نوری دید زد.

 دیوار بغل دفتر مدرسه یه جایی که پری عموما اونجا مثل یه سرباز وظیفه وفادار به پست دیدبانیش با سوت بزرگ سیاه آویزون روی پیراهن سورمه ایش در زنگهای تفریح وایساده ...روی اون یکی دیوار یه کاغذ بزرگ آبی روشنه که روش 4 تا درخت یکی با شکوفه یکی میوه دار , یکی با برگهای قرمز و نارنجی و اون یکی برفهای پنبه ای خود نمایی میکنه و بغلش یه سری گل قرمز و زرد کاغذی با بی سلیقگی عجیبی با سنجاق قفلی به یه تابلوی مخملی آویزون شده اند. 

پری یه مدیر نمونه است که هیچ نشانه ای از مدیرهای همیشه بداخلاق و معروف نداره . مهربونیش به عنوان یه مدیر میزنه توی ذوق. مثل یه ستاره نو ظهور مسابقه های آواز که با یه عینک بزرگ و موهای وز کرده روی سن اومده و وقتی دهن باز میکنه با زنگ صداش غافلگیرت میکنه

 -پری جون شیوا راست میگه که به جای 5 سالگی از 1 سالگی رفته مدرسه؟

-آره لیلا جون ، آخه من راحت تر بودم بیارمش مدرسه پیش خودم باشه .کسی نبود که نگهش داره

پری هر چند با نهایت فروتنی این راز سر به مهر رو در سینه نگه میداره ولی با یک هوش نه چندان بالا هم میشه فهمید که به نظرش شیوا اینقدر باهوشه که باید از همون یه سالگی بره مدرسه .وارد اجتماع بشه و وقت رو تلف نکنه

 داریوش شوهر پری توی  یه بانک  دور بزرگترین میدان همدان با 4 تا گنبد در  چهارگوشه اش که  یه نماد بزرگ شده از کلاه خود سربازان قدیمیه کار میکنه...

یعد از ظهرها راس ساعت 4 و 20 دقیقه از سر کار برمیگرده . شیوا با آخرین صدای زوزه ماشین میپره پشت در اتاق پذیرایی. قایم میشه و از لای درز نگاه میکنه

داریوش با بغل هاییی پر از پاکت و کیسه های میوه و خوراکی خسته از در هال وارد میشه .قبل از اینکه فرصتی برای تکون دادن خودش پیدا کنه شیوا مثل گلوله ای شلیک  میشه توی بغلش ...اتاق پر از پرتقال و سیب میشه

در یه چشم بهم زدن داریوش مثل محصلی که تمام مدت کلاس  ریاضی را با صبری مثال نزدنی به امید زنگ تفریح گذرانده باشه قالب عوض میکنه و از این اتاق به اون اتاق از این پشت در به اون پشت در شیوا رو با سر و صدا و جیغ هایی که بعضا واقعا از روی ترس از حنجره بیرون میاد دنبال میکنه و یه بازی تکراری رو مثل مشق هر شبش انجا میده. 

 شیوا  و داریوش همیشه با هم رازهایی دارند...مثل وقتهایی که قبل از شام طی یک عملیات سری از کافه کاج بغل هتل بوعلی یه نوع  پیراشکی گوشت میگیرند که از فرط سرخ شدن زیاد رنگش به قهوه ای میزنه و شیوا به پاس وفاداری و برای اینکه یار غارشو از دست نده و پری بو نبره همه شامش رو هم تا ته میخورم...

 

داریوش به بزرگداشت تولد این یار غار در آن پنجشنبه سال اژدها به همه کارمندان بانک شیرینی داد...

 

   + شیوا شاخصی ; ٦:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

مرد قوی

هورا دوباره فلور اومده بمونه خونه ما ... خیلی دوس دارم وقتی فلور میاد پیشمون آخه اینجوری نیست که مثل بقیه مهمونا وقتی شام خورد و شیرینی میوه هم خورد بذاره بره...کلی میمونه فقط یه بدی داره که هیچ وقت بچه هاشو نمیاره

فلور 2 تا پسر داره که باباشون پرویزه...فلور فکر کرده اگه مادر بچه های پرویز شه پرویز باهاش مهربون تر میشه واسه همین وقتی پوریا  که پاهاش یه جور با مزه ای برای تنش کوتاهند و عاشق بستنی کیلویی شکلاتی پاکه  1 سالش بوده و عمو پرویز هنوز مهربون نشده یوده  پرهام رو که لاغر و کمروا و همیشه توی دستاش لواشک و آلوچه است را  هم به دنیا میاره...

- عمه جون شاید اگه واسه عمو پرویز یه کم بیشتر دم پختک درست کنی بذاره پوریا و پرهام هم با تو بیان اینجا با بردیا بازی کنن! 

فلور چشاش اشک داشت ولی خندید جوابمو نداد ، قدمهاشو تند کرد و رفت توی آشپزخونه پیش مادر ولی نمیدونست که من توی شیشه پاسیو جلوی آشپزخونه دیدم داره توی بغل مادر گریه میکنه

...

مادر پتو رو با دقت دورم پیچید و لبه هاشو تا زد توی درز تختم 

-مادر چرا فلور میذاره عمو پرویز اذیتش کنه ؟چرا میذاره بزنتش؟ مگه تو همیشه نمیگی هیچ کسو نزن ولی اگه کسی زدت تو هم بزنش؟ 

- چرا عزیزم گفتم ولی خوب فلور زورش نمیرسه ...آخه عمو پرویز مرده و قویتره

مادر چراغ خواب اتاقمو روشن کرد منو بوسید و به صورتم زل زد...انگار یه کم ترسیده بود

از پنجره میدیدم که داره یه برف سنگین میباره...فردا چه سرمایی بشه...فکر کنم همینه که مادرو ترسونده

 

   + شیوا شاخصی ; ٦:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

برنامه جوانه ها

 

ظیک تکه ابر بودیم
بر سینه آسمان
یک ابر خسته سرد
یک ابر پر ز باران

خورشید گرممان کرد
باران شدیم، چکیدیم
ما قطره قطره بر خاک
از آسمان رسیدیم

صد رود کوچک از ما
بر خاک شد روانه
از دشت‌ها گذشتیم
رفتیم شادمانه

با هم شدیم یک رود
رودی بزرگ و زیبا
غرنده و خروشان
رفتیم به سوی دریا

دریا چه مهربان بود
آبی و لبریز از آب
رفتیم تا رسیدیم
پیروز شد انقلاب...

   + شیوا شاخصی ; ٦:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

 

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ٦:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱
comment نظرات ()

میدان ژاله

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٥
comment نظرات ()

گاز اشک آور

اولین آشنائیم با گاز اشک آور در سن 2 سال و نیمگی بود.

قرار بود شام بریم خونه سحر سپیده ... دختر عموهامن ... دختر همون عمو بزرگه که هم اخموا هم مهربون ...عین بابابزرگه 

-پدر بریم سوپر پاستور از اون ماکارانی رنگی رنگیا بگیریم؟

- نه عزیزم گفتم که دیره ,شام مهمونیم ...همین جوریش هم دیر میرسیم بابا جان

- خوب ینی هیچ چی واسه من و سپیده نمیخوای بخری ؟ یه بستنی , شکلاتی , چیپسی , یه چیزی ...گشنه ایم آخه ...مگه نه سپیده؟

سپیده هم که اصولا با بابا مامانش فرصت این آشغالخوری ها رو پیدا نمیکرد با یه قیافه مظلوم گفت:

آره عمو منم خیلی گشنمه 

هوا تاریک بود و انگار مه هم داشت

خیابون پاستور هم خیلی شلوغ بود ...

پدر ماشین رو بغل مخابرات پارک کرد

- سپیده , عمو جان ...بابات اینجا کار میکنه...البته الان شبه ,تعطیله 

- ولی پدر یه آقایی اون تو ا , خودم دیدم

-آره نگهبان شبه

پدر دست من و سپیده رو گرفت و از خیابون ردمون کرد

مغازه بستنی فروشی رو میدیدم 

جمعیتی دوان دوا از جلومون رد شدن و از اون ور هم یه عده دیگه فرار میکردند و سر و صدا وهوار داد و یه هو صدای تیر اندازیهای بلند و پشت سر هم

پدر با یه جهش منو و سپیده رو بغل کرد , هر کدوممون رو جا داد توی یه بغلش و توی داد و هوار مردم و اون شلوغ پلوغی شروع کرد بی هدف دویدن

دود همه جا رو گرفته بود و بوی گندی داشت منو خفه میکرد

- وای پدر چرا این مردم بی ادب لاستیک ماشینشونو میسوزونن

پدر بدون اینکه جوابمو بده پا به پای بقیه مردم میدوید

چشام از شدت سوزش باز نمیشد, سپیده  گریه میکرد , دود همه جارو گرفت

یه آقاهه در حالیکه میدوید به ما نگاه کرد, چند ثانیه مکث کرد  و گفت :

گاز اشک آور زدن آقا ...بچه ها رو دور کن از اینجا 

....

پدر,‌من و سپیده توی مخابرات نشسته بودیم و هی با آب صورتمونو میشستیم 

مثل این بود که شیشه خورده ریخته بودند توی چشام 

- پدر این آقا نگهبانه چه مهربون بود که ما رو راه داد- حتما چون عمو رو میشناخت

- نه عزیزم , خوب انقلابه , مردم در خونه هاشونو واسه کسای دیگه باز میذارن ...همه دارن به هم کمک میکنن که شاه رو بندازیم بیرون

...از بیرون , توی خیابون صدای بم و پراکنده همراه با تیراندازی رو میشنیدم

بگو مرگ بر شاه ...بگو مرگ بر شاه

من و سپیده هم دستامونو مشت کردیم تو هوا و گفتیم

   + شیوا شاخصی ; ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢۸
comment نظرات ()

 

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٧
comment نظرات ()

جنگ

- مادر ینی این پارچه آخرش میشه یه عروسک؟

_ آره دخترم ، خوب من دورشو میدوزم توشم پر میکنم پنبه ، بعد میشه یه عروسک نرم مثل بالش ، از همونا که مامان بزرگ وقتی من کوچیک بودم برام میدوخت

- یه بار دیگه بگو من چند سالم بود که مامانت رفت پیش خدا؟

- خیلی کوچولو ، حدود 1 سال

به پارچه عروسکم نگاه کردم ، چشماش گرد و سیاهه و توی هر کدومش یه ماه سفید داره ... از تو اون همه پارچه میخواستم این بشه عروسکم که من براش اینو بخونم:

ماهه ماهه ماهه ...چشماش گرد و سیاهه

- گشنمه مادر

- بزار یه کم سبزی خوردن بگیرم ، ناهار واست ماکارانی درست کردم

آقا صفدر داشت واسه مادر تربچه نقلی جدا میکرد که یه صدای بلند بلند حتی از اون آسمون قلمبه که اون شب توی باغ شد و من خواب بودم و مادر مجبور شد شلوارمو عوض کنه هم بلند تر بود.. شلوارم خیس شده بود

چسبیدم به دامن مادر

آقا صفدر دوید بیرون مغازه ...همه مغازه دارها بیرون بودند ...مردم توی خیابون هاج و واج اینور اونور میپریدن

- هیچی نیست عزیزم ، نترس مادر اینجاست

گریه نمیذاشت به مادر بگم من دختر بزرگیم و نترسیدم ...

- وای مادر نگاه کن ، تو آسمون ابرای سیاهه...

مادر به اون دود سیاه که داشت همه آسمونو میگرفت نگاه کرد، منو سفت بغل کرد و شروع کرد به دویدن 

تو صداهای مردم که داد میزدم میشنیدم: 

 حمله کرد ... عراق حمله کرد...جنگ شروع شد

با یه دست پارچه عروسکم  و با اون یکی گردن مادر رو سفت چسبیده بودم

مادر باید دوباره شلوارمو عوض کنه... 

 

   + شیوا شاخصی ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٢
comment نظرات ()

مجاهدا

-بذارین بیچاره ها بیان تو ...توی حیاط جای 2 تا چادر میشه , بابا حرف مرگ و زندگیه!

از پنجره اتاقی که توی باغ به ما داده بودند نگاه کردم توی حیاط

آخ جون ! یکی از چادها 2 تا بچه داره

-شیوا تلویزیون الان برنامه کلاس پنجمیاس , بدو سر درست

اه , کاش حداقل هم سن  سپیده بودم , برنامه اونا صبحه وقتی هنوز هیچ کدوم از بچه ها توی حیاط نیستند ...

دفتر مشقمو برداشتم و نشستم جلو تلویزیون

خانم معلم توی تلویزیون قیافش مثل اون خانمه بود که توی  نمایشگاهی که از طرف مدرسه برده بودنمون دیدم ...همونی که دستشو مثل علامت پیروزی گرفته بود جلوی دوربین و روسریشو سفت زیر گلوش گره زده بود و یه عینک دور سیاه گنده رو چشاش بود ...

نمایشگاهه توی امور تربیتی بود...پر بود از عکسهای وحشتناک

توی یکیش آدمهای بودند که صورتشون معلوم نبود چون خوابیده بودند و پشتشون به دوربین بود و روی تنشون پر از زخم بود

- ای وای لیلا من دارم میترسم اینا چرا اینجورین؟

-آره من هم همینطور , خانم معلم میگه اینا رو مجاهدها گرفتن و روی تنشون اتو گذاشتن ,‌مجاهدا دشمن انقلابن و خیلی خطرناکن

شب نتونستم بخوابم

- چی شده عزیزم ؟ بازم از پرده اتاق و اون سگه ترسیدی؟

- نه پدر , از مجاهدا ...همش با اتو دارن توی خواب دنبالم میکنم

پدر به مادر : فردا میرم مدرسه ببینم این چه نمایشگاه تفریحی بوده که این بچه رو بردن

 

   + شیوا شاخصی ; ٦:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱۸
comment نظرات ()

اول مهر

-دخترم میدونی فردا اول مهره؟ یعنی تو دیگه یه دختر بزرگ شدی و میری مدرسه خودت .

-ااااا...من دوست داشتم همیشه تو مدرسه تو بمونم مادر.

- مدرسه من مال بچه های هم سن بردیاست.

بردیا تلو تلو خوران با لاستیکیش تاتی تای اومد طرف مادر و  شیشه شیر خالیشو نشونش داد

- شیر میخوایی عزیزم ؟ نمیدنم این بچه کی میخواد زبون باز کنه , تو 8 ماهه بودی کلمه میگفتی

- خوب شاید باید مثل من بهش تخم کفتر بدین

- عزیزم اون شوخیه , تو هیچ وقت تخم کفتر نخوردی , حالا دیگه برو بخواب, دیره ...قبلش هم کیفتو چک کن چیزی جا نذاری .2 تا مداد هم بیشتر نبر یکی قرمز و یکی سیاه .

همه مداد هامو  با پاک کن اگلیلیم ریختم تو جامدادی پلنگ صورتی که پدر دیشب برام خریده بود. جامدایم یه زیپ داشت که وقتی بازش میکردی گنده تر میشد. اون لیوان نارنجیه لایه لایمو که جمع میشد رو بادستمال  جیبیم گذاشتم توی کیف  چرمی قرمزم 

...زشت ترین چیزی که میشد پوشید همین مانتوی طوسی با لبه دوزی های صورتیه

-مادر من روسری نمیخوام .گرش زیر گلومو زخم میکنه.

 - ای وای دیر شد. مانتوت که هنوز تنت نیست. دست تو نیست که روسری نپوشی ....قانونه عزیزم

کلی بچه توی حیاط مدرسه بودند با ماماناشون

 -بدو برو تودخترم.اون خانمه که مانتو سیاه داره ناظمه ازش بپرس کدوم کلاسی .

-خوب توهم بیا باهام دیگه مادر!

-من باید بردیا رو برسونم خونه محبوب بعد برم مدرسه .کلی دیرم شده. ظهر میام دنبالت

کیفم سنگین بود , روسریم زبر بود, مادر هم رفته بود ...

خانم ناظم  بلندگوی نارنجی داشت که همش باهاش جیغ میزد

دلم واسه مدرسه مادر تنگ شده بود ,‌ خاله گیتی ... آقا مقصودی

یه هو لیلا رو دیدم که  بامامانش بود

مامانش مثل فرشته مهربونه . چشماش مثل فلور سبزه

توی صف لیلا شروع کرد کیفشو مرتب کردن .گرمم بود. روسریمو درآوردم. زیر گلوم هنوز میخارید. خانم ناظمه باز داشت هوار میزد.

داشتم پاک کن اگلیلی مو که فلور بهم داده بود به لیلا نشون میدادم که یهو خانم ناظم با یه عالمه خانم دیگه که همه مثل هم بودن پریدن توحیاط و شروع کردن به جیغ و داد

 -وضعیت قرمزه برین تو سالن .همه. هر چه سریعتر

همه صف ها با هم قاطی شد ...کلاس پنجمیها دم در سالن ورودی بودند و از سر و کول هم بالا میرفتند که برند تو

مثل قطار بازی بچه ای صف بغلی از پشت فشارمون میدادند...من و لیلا از خنده ریسه میرفتیم

روسریم زیر پاها گم شد

توی کلاس لیلا نیفتادم

 

 

 

   + شیوا شاخصی ; ٦:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٧
comment نظرات ()

گنجشکک اشی مشی

اتاق پشتی طبقه پایین بغل حیاطه و یه در داره با سه تا پله رو به بالا که یه راست در میاد بغل خونه درختی توی حیاط ...

همیشه توش بوی رنگهای نقاشی دایجون رو میده...بوهاش مثل بوی پمپ بنزین میمونه...وای همیشه دلم میخواد یه شیشه بنزین داشتم مثل نوشابه با ساندویچم میخوردم.

- چرا پکری خاله سوسکه؟

- آخه همممه دیروز رو تمرین کردم که اون آهنگه گنجشک اشی مشی رو مثل تو با سوت بزنم هنوز تف میاد از دهنم بیرون

دایجون با قلم موش رنگها رو  روی بوم نقاشیش گذاشت , یه قدم رفت عقب و در حالیکه با قیافه جدی به نقاشیش نگاه میکرد گفت

- خوب باید بیشتر تمرین کنی ...خیلی باید تمرین کنی

 بدو رفتم و نوار کاست اون آقا صدا کلفته رو که گنجشکک رو خونده گذاشتم توی ضبط و روشنش کردم

دایجون هم با آهنگ دوباره شروع به سوت زدن کرد

- دایجون چرا حاکم باشی آخرش همه چیو واسه خودش میگیره؟ پس فراشباشی و قصاب باشی و آشپزباشی بیچاره چی؟

 - ...چه میدونم ,برو بالا ببین ناهار چیه بچه جان؟

مادر داره توی آشپز خونه آش آلو میپزه ...بوشو خیلی دوست دارم مثل بوی بنزین ...

-ببین کیه زنگ میزنه دخترم...پدرت که حتما نیست ...تازه ساعت 12 س

-هورررا مادر ، فلوره

در رو باز کردم

فلور دور چشش سیاهه

- عمه جون دوباره ریمل زدی؟

- نه عزیزم چشم خورده به لبه مبل...

فلور غم داشت... 

   + شیوا شاخصی ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٦
comment نظرات ()

 

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ٦:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱۱
comment نظرات ()

خونه درختی

- مبارزه کنین نذارین دزدای دریایی کشتیمون رو بگیرن

بردیا کاوه و سیامک با چوبهاشون داشتند از نردبون می اومدند بالای درخت

من و روزبه به تنهایی باید با دزدها مبارزه میکردیم...

حمله ....

پدر فکر میکرد یه اتفاقی برای درخت بید مجنون توی حیاط افتاده چون همیشه ساقه هاش مثل پاهای عنکبوت تا روی زمین آویزون بود ولی قبل از زمستون پر شد از یه چیزایی ریز که پدر میگه اسمشون شته است و دشمن پدر و باغچه ...

پدر همه پاهای عنکبوتی درخت رو چید و بید مجنون در بهار بید دیگه مجنون نبود !‌بید خالی بود...ساقه هاش مثل درخت آلو قطره طلا و هلوی کناریش راست دلشون رو گرفتن و رفتند توی آسمون 

- مادر دایجون کو؟

- برو ببین دایجون توی حیاط یه کادو واست داره

بدو بدو رفتم توی حیاط

وااااای ! دایجون من فکر میکردم تو فقط نقاشی بلدی بکشی ...واااای چه جوری این خونه درختی رو ساختی؟! فردا باید به همه بچه های مدرسه بگم

روزبه و سیامک و مامانشون هر سال تابستون توی تعطیلی مدرسه ها  از تهران می آن خونه ما...من خیلی خوشبختم که روزبه سیامک پسر دائیم شدن... آخه خیلی با مزن ...مثل بولک و لولک

-مادر روزبه سیامک دوقولو ان؟

 - نه دخترم ولی پشت سر همن

من میخندم ...مادر راست میگه ,‌ این دو تا هر جا میرن همش پشت سر هم میرن.

خونه ما قشنگترین خونه دنیاس , حتی روزبه سیامک هم اینو میدونن و عاشق حیاط خونمونن با خونه درختیمون

پدر توی حیاط خونه چمبر خیار میکاره

وقتی هوا هنوز تاریک نشده وقت آب دادن باغچه هاس ...آخه اینجوری بوی اطلسی ها بهتر توی هوا پخش میشه  مادر یه سفره بزرگ توی بالکن انداخته

-بچه ها شیطونی بسه...بدوئین وقته شامه

از خونه درختی اومدم پایین و چند تا چمبر خیار چیدم ...مادر بهم یاد داده که بهترین چمبر خیار اونی که هنوز گل زردی که روی سرش داره پلاسیده نشده

 

یادم باشه توی مدرسه بگم که تابستان خود را با دزدان دریایی روی خونه درختی گذراندم

   + شیوا شاخصی ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٩
comment نظرات ()

بابابزرگ

مادر میگه بابابزرگ وقتی بعد از 3 تا پسر فلور دار شد از خوشحالی چند شب ضیافت داد ...

بابابزرگ شکل امام خمینی میمونه...ابروهاش بداخلاقه اما از امام خمینی خوش تیپ تره.

قدش بلنده و چهارشونه اس ، ریش نداره و همیشه یه ادکلن خوش بو که خودش اولین بار تو انگلیس خریده بود و دیگه واسه همیشه شده بود ادکلنش رو میزنه ...با پیرهن مردونه های چهارخونه اَش و عینک دودیش خوش تیپ ترین بابابزرگ دنیاس...

توی باغ ، یه نقطه مخصوص توی اون اتاق کوچیکه که از پنجره اش میشه یه تیکه الوند رو دید مال ماله خود بابزرگه...یه گلیم روی فرش با یه پشتی طرح ترکمن و دوتا بالش که مثل دو تا سوسیس خیلی بزرگن تخت سلطتنتی بابزرگه و رادیوش که همیشه صدای جیرجیرشو میشنوم کنار همون پنجره روی زمینه 

همه از بابازرگ میترسن ، فقط من میدونم که اون ترس نداره ...فقط ابروهاش ترسناکش کرده ...وقتی منو قلقلک میده و من تو بغلش از خنده غش میکنم و خودش هم از ته دل میخنده هنوز ابروهاش اخم داره... غیر ترسناکترین بابابزرگ دنیاست ، خیلی دوسش دارم

...رسیدیم دم در باغ

وای چقدر ماشین اونجا پارک شده بود. در باغ هم چارتاق باز بود

توی اتاق بزرگه فلور عروس شده بود...آقا پرویز هم کنارش وایساده بود و این دفعه خوشحال بود ،آخه داماد شده بود... شاید فلور هم خوشحال بود

توی راه پدر به مادر میگفت که حاج آقا به پای فلور افتاده که با پرویز ازدواج نکنه! ولی مگه میشه فلور رو راضی کرد؟واسه همین هم هست که حاج آقا اهمیتی به مراسم عروسی نداده و این جور آبرو ریزی توی باغ با 4 تا آدم سر و ته قضیه رو هم آورده و گرنه یادته چه عروسی مفصلی واسه ما گرفت؟

...از شیشه ماشین به باغ های گنجنامه زل زدم...من که باور نکردم ، بابابزرگ با اون ابروهاش چطور میتونسته به پای فلور بیفته. تازه عروسی توی باغ خیلی هم با حال تره.

بدو بدو رفتم تو اتاق عروس و پریدم بغل فلور

-عمه جون این کامواهارو چجوری چسبوندی به چشمات؟

- اینا کاموا نیست خوشگلم ، مژه های خودمه ریمل زدم...پس موهات کو؟

- دادمشون به یه کارخونه عروسک سازی 

... هورا چقدر بچه اینجاست ...

- یه لحظه ساکت آقا میخوان خطبه عقد رو جاری کنن

 

بابابزرگ ابروهاش از همیشه عصبانی تر بود

پس چرا عروس کیک نداشت ؟ !

   + شیوا شاخصی ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٧
comment نظرات ()

موهام

اسم آقاهه پرویزه...همونی که کفش میفروشه و فلور باهاش از ته دل میخنده...وقتی پدر گفت کفش فروشی هم مال خودش نیست و اونجا شاگرده فهمیدم میشد شاگرد جاهایی دیگه غیر از مدرسه هم شد!

پدر :بدویین دیگه دیر شد , حاج آقا گفته همه باید ساعت 2 تو باغ باشن , عاقد 3 میاد

من :مادر من اون پاپیون صورتیمو پیدا نمیکنم بزنم به موهام 

مادر : عزیزم به موی کوتاه کسی پاپیون نمیزنه , همین جوری هم خیلی قشنگی

به موهای فرفری کوتاهم تو آینه نگاه کردم...

دیروز مادر منو برد آرایشگاه ناتالی

همون خانم چاقه که عمه دختر خاله فلور و پدره

بوی سالنش خیلی خوبه ... پره از مجله هایی با عکس های خانم های قشنگ ...حتی از فلور هم قشنگترن , یکیشون یه دامن کوتاه سبز چین چین پاشه ...مثل بچه بوره...بچه بوره همون عروسکیه که توی تهران از بغل خونه روزبه و سیامک خریده بودم...بالای مجله یه چیزی خارجی نوشته

مادر منو میفرسته کلاس زبان انگلیسی , دور میدان بوعلی

آقای معللمون خیلی مهربونه تازه با یه خانم خارجی هم عروسی کرده 

اون روز خانم خارجیه اومد و به من یه شکلات داد ولی گفت بیا شکلات عزیزم...خارجی حرف نزد!...فک کنم الکی به آقا معلممون گفته خارجیه چون چشمهاش هم آبی نیست!

مادر من بلدم اینو بخونم :MODE مده ...مده ...آها شاید خارجی ها به مد میگن مده

خانم آرایشگاهی اومد طرفم و با خنده دستشو کرد تو موهام

-حیف نیست ؟ موهاش خیلی خوشگله ها ؟!

-خوٍب قرارمون این بوده که اگه شیوا خودش مراقب موهاش نباشه تو شونه کردن و شستن بریم کوتاهش کنیم تا هر وقت بزرگتر شد و بلد شد چه جوری موهاشو بشوره و شونه کنه خودش بلندشون کنه , تازه اگه الان کوتاهشون کنیم شیوا زودتر بزرگ میشه...

خانم آرایشگاهی صندلی رو کشید جلوی من و با لبخند تو چشام ذل زد...

خوب دوس نداشتم موهام کوتاه شه ولی باید خودم میشستمشون و خشکشون میکردم... تازه وقتی هم مادر موهامو شونه میکرد خیلی دردم میاومد به خصوص از اون قسمتی که برعکس موهامو از زیر شونه میکرد و در مورد شپش صحبت میکرد که اگه تو موهام لونه کنن باید برم و مثل سربازها سرمو با تیغ کچل کنم

داشتم خودمو به زور از صندلی میکشوندم بالا که مادر آروم نشوندم رو صندلی

صورتمو گرفت تو دستاش و گفت عزیزم هنوز هم دیر نشده اگه دوست نداری موهاتو کوتاه نکن

- ااا... یادته مریم دختر خانم گرجی که موهاش بلنده بلنده و سیاهه؟

_ آره دخترم

_ تو گفتی که بچه بوده موهاش مثل پشم بوده و مامانش هر چی واسش نذر کرده همون جوری پشم مونده بوده - بعد یه روز موهاشو از ته کچل کردن و از اون به بعد اون به اون قشنگی شده با موهای صاف و بلند و اون پاپیون صورتی که روز تولد من به موهاش زده بود و جاش گذاشت خونه ما

 _ خوب درسته دخترم ولی خوب اون موهاش کلا صافه و موهای تو حالت دار

_ حالت دار با فرفری فرق داره؟ آخه سارا اینا منو همش مسخره میکنن , هی میگن فرفری فرفری

مادر در حالیکه صندلی منو به سمت آینه نزدیک میکرد گفت اونا حسودیشون میشه

تو آینه نگاه کردم ...خانم آرایشگاهی بالا سرم بود 

-بله من میخوام موهامو کوتاه کنم

خانم چاق شروع کرد یه گیس بلند از موهام بافت و بعد با قیچی بریدش

- گیسمو واسه چی نگه میداری؟

-میدم به یه کسایی باهاش موی عروسک درست کنند

وای من همیشه میدونستم که موهای بچه بوره موهای یه بچه بور خارجی بوده که داوطلبانه تصمیم گرفته موهاشو به یه کارخونه عروسک سازی بده...

...

شیوا بابات دم در منتظره ها زود باش دیگه

پاپیون مریم رو انداختم سر جاش و دویدم طرف ماشین...آخ جون ینی فلور عروس شده چه شکلی شده؟

   + شیوا شاخصی ; ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٧
comment نظرات ()

 

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٩
comment نظرات ()

 

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

 

مشاهده یادداشت خصوصی

   + شیوا شاخصی ; ٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٩
comment نظرات ()

پرستار کوچولو

خوشحالم که اسم برادرم شد بردیا.

آخه بردیا بهترین دوست من توی مدرسه است و قراره وقتی بزرگ شدیم با هم عروسی کنیم

-پس فهمیدی دخترم دو تا پیمونه شیر خشک رو میریزی توی شیشه شیر و تا این خط قرمز بلنده هم آب  میریزی روش , بعد هم خوب تکونش میدی...وقتی هیچ گوله شیرخشکی تو شیشه نمونده بود میدیش به بردیا بخوره.

مادر که میره بیرون باید منتظر شم تا عقربه بزرگ ساعت دیواریه که بغل نقاشی دایجون به دیواره بیاد روی عدد 12 و کوچیکه روی 1

بعد دو تا پیمونه شیر خشک رو میریزم توی شیشه برای بردیا  و یک پیمونه هم پر پر واسه خودم نگه میدارم.

وقتی دیگه توی شیشه هیچ گوله ای نمونده میدم میذارمش نزدیک دهن بردیا بعد خودش محکم شیشه رو با تو تا دستش میگیره و مک میزنه ...بعد من میشینم کنارش و پیمونه خودمو رو میکنم توی دهنم . سقف دهنم و زبونم با شیر خشک به هم میچسبه ...به صدای مک زدنش خندم میگیره .مثل سوته

 

- مادر ,یعنی  از این هفته وقتی تو میری مدرسه من و بردیا تنها خونه ایم؟ یعنی هیچ آدم بزرگی خونه نیست؟

- عزیزم آدم بزرگ یعنی چی ؟ تو خودت دیگه یه دختر بزرگی .5 سالته.تازه پدر زودی میرسه خونه

-5 سال از 1 ساعت بیشتره؟

-خیلی خیلی بیشتره

میدونم 1 ساعت چقده. خیلی زیاده. باید برنامه آشپزی که مادر دوست داره تموم شه بعدش برنامه اون آقا آخونده که یه تابلو سبز کمرنگ داره و با گچ های رنگی رنگی روش چیز مینویسه  هم تموم شه بعد اخبار ورزشی که طولانی نیست هم تموم شه .اینا همه با هم میشه 1 ساعت که بعدش نوبت برنامه کودکه .

باید فردا توی مدرسه به بردیا بگم که من دیگه دارم یه دختر بزرگ میشم. 

 

 

 

   + شیوا شاخصی ; ٦:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٦
comment نظرات ()

بردیا

- پاشو دخترم , وقتشه بریم بیمارستان

صدای پدره ولی چشامو نمیتونم باز کنم .آفتاب از لای پرده اتاقم میزنه تو چشام.از عکسای پرده اتاقم میترسم ! مخصوصا اون سگ گنده سیاهه که پشت ماشین قرمزه لم داده و هرجای اتاق که میرم چشاش میچرخن و منو نگاه میکنن .

پدر خوشحال بود و آواز دختر خانو میخوامش رو میخوند.درز پرده اتاقمو زد کنار و به بیرون نگاه کرد , صورت سگ وحشتناکه چروک و خنده دار شد.بعد یه ماچ آبدار از لپم کرد و گفت به به ...برف هم قطع شده , پاشو ببین چه روز قشنگیه... یادت رفته امروزو؟ 

امروز ؟! 

هورااااا ...بالاخره روزش رسید !

امروز روزیه که فرشته مهربون قراره واسه من یه خواهر یا برادر کوچولو کادو بیاره.

جادوگریش خیلی جالبه. یه روزی با عصاش یواش زده به شکم مادر و کادوی منو گذاشته اون تو و امروز میریم بیمارستان تادرش بیارن .

...

بیمارستان رو دوست ندارم .همه جاش  خاکستریه و بوی آمپول میده کفش هم لیز و خیسه  از برفهایی که چسبیده به ته کفش آدما و اینجا آب شده , تازه یه خانم پرستار بد اخلاق  هم دم در اتاق مادره .همونی که میگه بچه ها اجازه ندارن برن تو !

 ...کادوی منه بعد من اجازه ندارم برم تو! بغض کردم

سردم بود .عمو اومد بیمارستان که منو ببره خونه منتظر شیم  

یه میمون بادستای دراز آویزون دستش بود

منو بلند کرد یه چرخ تو هوا داد و میمونو چپوند توبغلم

-اینم یه کادو دیگه از فرشته مهربون

چقدر این فرشته مهربون رو دوس دارم

رفتیم خونه .

مادر اومد با کادوم.

بهم یه برادر داده بود.

مادر برادر رو گذاشت رو تختی که مال نوزادیه من بود ولی قول دادم بدمش به کادو.

میمونم رو گرفتم بغل و از میله های تخت برادر رفتم بالا که کادومو ببینم. 

-ایییییییییییییی این چیه دیگه؟ این که خیلی زشت و سیاهه!!

گریه ام بند نمی اومد .

نمیدونستم چند ماه بعد میشه خوشگلترین کادوی دنیا!

اسمش شد بردیا...

 

 

   + شیوا شاخصی ; ۳:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٤
comment نظرات ()

فلور

- فردا شیوا ماله توئه , من بعد از ظهر با آموزش پرورش جلسه دارم

- ای بابا فردا رمضانی واسه بازدید میاد شعبه ما, میخوای این بچه بازم آبرو ریزی کنه؟

عاشق آقای رمضانی ام.

قدش از پدر کوتاه تره ولی رئیسشه !

اون روز پدر منو برده بود سر کارش و آقای رئیس یه کیک شکلاتی که روش دوتا گل سرخ داشت آورد و گذاشت بالای یه کمد خیلی بلند

- پدر اون گلا  هم کیک اند؟

- نه عزیزم نخوری یا !! سولفاتن

آآآ سولفات میدونم چیه ...یه روز فلور به کیسه کوچولوی پر آبنبات آبی و سبز و قرمز بهم داد که وقتی خوردمشون زبونم مثل رنگین کمون رنگی شد بعد فلور گفت به مامانت نگی اینا رو خوردی بعد میگه من سولفات دادم به بچه اش!

آقای رمضانی لپ منو کشیدو خندید و کیک رو  گذاشتن روی میز پدر

دستمو دراز کردم ببینم سولفاتش از همون سولفاتای فلوره ولی دستم تا مچ رفت تو کیک و پدر رنگ صورتش قرمز شد.

آقای رئیس به من نگاه کرد و خندید...وقتی میخندید مثل بادکنک همه جاش تکون  تکون میخورد.

  گل سرخا نرم و کشدار بود و مزه شکر میداد... سولفات فلور بهتر بود.

از اون موقع پدر دیگه دلش نمیخواست منو ببره بانک 

-خوب پری, یه زنگ بزن فلور.تو فرجه امتحان نهاییشه .ببین میتونه نیگهش داره.

هورااااااا... فلور

بهترین عمه دنیا با چشمای سبزه

-عمه جون تو همه جا رو سبز میبنی?

- قربونت برم مگه تو همه جا رو قهوه ای میبینی؟

-کاش همه جارو سبز میدیدم ولی چشمام به جای قهوه ای رنگ مال تو بود!

 ...

دوباره توی اتاق فلور بودم .خیلی خوشبو بود. جعبه ای که عاشقشم رو برداشتم.

-عمه جون خوش به حالت که بابابزرگ این شکلاتا رو  واست از خارج آورده بود آخه میدونی من عاشق شکلاتای خارجم .مامان نگین یه شکلات موزی از خارج آورده که مزه همون موزا رو میداد که عمه اکی از مکه آورده بود.

فلور جعبه رو آروم گذاشت سر جاش و دستشو کشید تو موهامو گفت:

-حاظر شو بریم بیرون من میخوام کفش بخرم  و شرطمون هم که یادته اگه به کسی نگی یه بستنی کیم واست میخرم

....

 آقاهه باحاله ولی چشماش سبز نیست تازه خیلی هم سیاهه

وقتی از پشت فلور با بستنی ام یواشکی نگاهش میکنم بهم چشمک میزنه

یه مغازه داره پر از کفش ها ی رنگی با پاشنه های بلند

فلور از ته دل باهاش میخنده و من هم آقاهه رو دوس دارم .گفت اسمش عمو پرویزه و برام  آبنبات سولفاتی خرید.

...

برگشتیم باغ بابابزرگ

بابابزرگ وقتی درختها شکوفه هاشون ریختن و میوه کوچولوهاشون زد بیرون همون زمانی که توی هوا یه چیزایی مثل پنبه پر میشه و من عطسه ام میگیره , بار و بندیل رو از خونه اش جمع میکنه میاد باغ میمونه تا وقتی که دیگه من زیر لحاف کرسی هم تو باغ هنوز  میلرزم , دو تا درخت گردوها همه گردوهاشونو ریختن و همش صدای قار قار کلاغ میاد در باغ رو قفل میکنه , بار وبندیل رو جمع میکنه میره خونه

....

فلور در باغ رو باز کرد. در باغ فلزیه و آبی کمرنگ ولی پائیینش یه کم زنگ زده و آویزون شده و موقع باز کزدن صداش یه جوریه و فلور میگه از این صدا چندشش میشه چون یاد کشیدن ناخن معلمش روی تخت سیاه می افته

همیشه هم تو راهرو باغ بوی نفت و نم میاد ولی من این بو رو دوس دارم.

12 تا پله رو که برم بالا میرسم  دم در آشپزخونه .ولی باید مراقب پله یکی به آخر باشم از بقیه بلندتره و همش زانومو کبود میکنه

 بوی روغن کرومونشاهی و زعفرون میاد یعنی شاوجی داره غذا میپزه.

شاوجی وقتی میخواد بلند شه خندم میگیره چون به دیوار میچسبه و میچرخه بعد وایمیسه .مادر میگه خنده دار نیست چون شاوجی پیر  و چاق شده و زانوهاش مریض اند

شاوجی چرخید و  بلند شد ولی من نخندیدم 

-به به شازده خانوما ! فلور بدو سیب زمینی ها رو خلال کن .شام  همه اینجان.

پدر عاشق خورشت قیمه است

 

 

 

   + شیوا شاخصی ; ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٦
comment نظرات ()

جرقه های یک حرکت انقلابی

-پدر چرا از اون شیر هایی که توی اون کیسه بزرگها ریختن و میکوبن نمیخوریم؟

-اون شیر نیست دوغه. اسم اون کیسه بزرگه هم مشکه.

-پدر چرا از اون دوغا که تو مشک ریختن و میکوبن نمیخوریم؟

پدر نگاهی دودل به کیسه مشک و دو زن کولی که بی توجه به ما مثل انجام یک وظیفه ابدی مشک را تکان میدادند انداخت بعد با قاطعیت جوانی که پس از یه بوسه طولانی وسط خیابان تصمیم میگیره به ارتش سرخ ملحق شه دست منو گرفت و در حالیکه به طرف کولیها میرفتیم با تاکید گفت : میریم از اون دوغها بخوریم به شرطی که به مادرت نگی

... همیشه توی دنیا چیزهای کثیف خوشمزه ترینن... آلوچه های 2 تومنی چاقاله آب جوبی لبویی که توی روزنامه میپیچن میدن دستت یا اون آلاسکای یخی آبی رنگ که اون پسر چرکه از توی یخچال یونیلیتیش میداد دستم و من زیر آبهای پودری فواره های  وسط پارک با عشق ملیسیدم و هر از گاهی هم زبون آبی رنگم رو چک میکردم

 مادر مدیر کودکستان بود

از 2 سالگی توی همون کودکستان پرسه میزدم...

خاله گیتی که عصرهای پنج شنبه واسه مهمونی آش با معلم های دیگه خونه ما جمع میشدند نمیتونست سر کلاس با جذبه خانم کمالی منو سر جام بشونه

صحبت های تشویق گرایانه به دوستانه  قاطعانه تهدیدگرایانه تنبیه و اون روز سر کلاس خاله گیتی یا همون خانم کمالی به محرومیت از کلاس منتهی شد.

مشغول گریزهای شادمانه ام از یک نیمکت به نیمکت دیگه بودم و بی توجه به هوارهای خاله داشتم کم کم گروهی رو هم شکل میدام و طبق معمول  لیلا از همه قویتر ظاهر میشد(چقدر یار با وفایی بود) داشتیم فکر میکردیم که در این مبارزه پیروز شدیم چون خاله سنگر رو خالی کرد و از کلاس بیرون رفت که در باز شد و مادر با یه قیافه خشمگین که فقط به زحمت میانداختش چون من خندم میگرفت اومد توی کلاس و جملاتی گفت که معنیش این بود که سردسته یاغیها و یاغیها در انباری مدرسه زندانی میشن

نازنین توی راهرو شروع به گریه کرد اصلا نمیفهم چرا یه همچی آدمی باید تو گروه من باشه همیشه یا خیلی میخنده یا خیلی گریه میکنه ...کلا آدم بی مصرفیه

اگه یه گروه تشکیل بدم حتما لیلا رو میکنم رهبر

هیچ وقت نگاه ترسیدشو یادم نیمره که با یه لبخند زورکی میخواست به من بگه پشیمون نیستم که کلاسو به هم زدیم

...انباری نمدار بود و پر میز نیمکت کهنه که رو هم ریخته شده بود

لیلا یه گوشه نشسته بود و بغض کرده بود هر چی بود سگش شرف داشت به نازنین که داشت زار میزد که اینجا صدای هیولا میاد و الان مارومیخورن

صدای پشت در آقای مقصودی بود همون بابای مهربون با لباس همیشه مشکیش البته خیلی جوون بود ولی خوب بابای مدرسه بود

-مادر چرا بابا مقصودی همش سیاه تنشه؟

-مثل اینکه یه دخترو دوست داشته که قبل از اینکه با هم عروسی کنن مرده

و من همون موقع دوست داشتم زنش شم .فکر کنم یه کم خوشحال تر میشد

شروع کردم :بابا مقصودی بابا مقصودی کمممممک کممممک ما اینجاییم تو انباری کمممممک...

صدای پشت در گفت :اوا  ! شیوا ی خانم مدیری؟  اونجا چکار میکنی؟

نازنین یهو صدای گریشو بلند کرد و شروع کرد به کولی بازی

همون موقع بود که تصمیم گرفتم از گروه اخراجش کنم

بابا در رو باز کرد و ما راه افتادیم تو راهرو

مادر دم در راهرو  ما رو دید

دلم براش سوخت

خیلی راحت نیست مادر یه بچه باشی که مادرش مدیر مدرسه است!

   + شیوا شاخصی ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱۱
comment نظرات ()

بیوگرافی

مادر میگه ساعت 4 صبح  یه روز پنجشنبه در سال اژدها توی بیمارستان ابن سینای همدان به دنیا اومدم.

-وای چقدر با مزه و خوشگله پری جون، چند وقتشه؟

- قربونتون برم اشرف خانم ، چشاتون قشنگ میبینه ، 6 ماهشه

مادر مجبور شد از ترس اینکه  مردم منو چش نرنن و لاغر و مریض نشم  تو معرفیم یه چیزایی به سنم اضافه کنه و یه چشم نظر قربونی به دم در اتاقم آویزون کرد 

...مادر مدیر یه کودکستانه با یه حیاط بزرگ پر از درختهای راجی که اینقدر بلندند که تا بغل پنجره های کلاسهای طبقه بالا هم رسیدند...توی راهروی مدرسه بوهای خوشمزه کتلت و سالاد الویه و خیارشور که تغذیه بچه هاس میاد ...و یه کم هم بوی نم و چسب مایع 

  روی دیواری که بغل دفتر مدرسه است و من مادرو همیشه اونجا توی زنگ تفریح پیدا میکنم  یکی از کاردستی های کلاس شکوفه های گیلاس یعنی کلاس ماست ...یه کاغذ بزرگ آبی روشنه که روش 4 تا درخت با شکوفه میوه برگهای قرمز و نارنجی و برفهای پنبه ای داره و روی دیوار بغلی یه سری گل قرمز و زرد کاغذی کج و معوج رو کلاس جوانه های بادان با سنجاق قفلی به تابلوی مخملیه آویزون کرده اند.

درسته که مادر مدیر مدرسه است ولی خیلی مهربونه ، همیشه فک میکنم مادر باید به جای مدیر ،پرستار میشد . مثل اون خانم قشنگه که عکسش توی مطب دکتر برخوردار بالای اسباب بازیها روی دیوار وصله و انگشتشو گرفته جلوی دماغش و منظورش اینه که : هیسس! مردم مریضن

 -پری جون شیوا راست میگه که به جای 5 سالگی از 1 سالگی رفته مدرسه؟

-آره لیلا جون ، آخه من راحت تر بودم بیارمش مدرسه خودم پیش خودم باشه .کسی نبود که نگهش داره

ولی من فکر میکنم مادر چون میدونسته که من با هموشم از 1 سالگی منو فرستاده مدرسه ... خودش یه روز بهم گفت که تا میتونسته وقتی من هنوز توی شکمش بودم کندر خورده.

 پدر توی بانک کار میکنه... بزرگترین بانک توی همدان ...دور یه میدون بزرگ که 4 تا گنبد چهارگوشه ان و پدر میگه که گنبدا مدل کلاه خود سربازای قدیمن 

وقتی عصرها از سر کار برمیگرده و من صدای ماشینشو میشنوم میرم و پشت در اتاق پذیرایی قایم میشم و از لای درز نگاه میکنم

میاد توی هال با پاکتها و کیسه های خوراکی .قبل از اینکه بذارتشون زمین من میپرم توی بغلش ...اتاق پر از پرتقال و سیب میشه

بعد یه هو پدر میشه مثل یک موجود خطرناک و با هم یه بازی میکنیم که فقط فقط بین من و اون توی دنیا وجود داره.  

پدر دنبال من میدووه در حالیکه صداشو کلفت کرده میگه:

وررا وررا پفت

کجاس پول مفت؟

 و من که از ته دل جیغ میزنم از این اتاق به اون اتاق از دستش در میرم...

من و پدر همیشه با هم یه سری راز داریم...مثل وقتهایی که یواشکی میریم و از کافه کاج کنار هتل بوعلی از اون پیراشکی گوشت ها که ازش روغن میچکه میخوریم اما من قول میدم که این راز رو نگه دارم و برای اینکه مادر بو نبره همه شامم رو تا ته میخورم...

مادر میگه در اون پنجشنبه سال اژدها پدر از شادی به همه بانک شیرینی داد...به نظر من پدری که با بچه اش راز داشته باشه بهترین پدر دنیاست

 

   + شیوا شاخصی ; ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٠
comment نظرات ()