تک و تعریف

میدان ژاله

روی بالا پشت بوم  خونه دای ناصر یه پوکه فشنگ خالی پیدا کردم

- مادر این چیه

بهروز پوکه رو از دستم قاپید و پا گذاشت به فرار

منم جیغ و داد کنان پشت سرش شروع کردم به دودیدن

- خودم پیداش کردم , مال خودمه , تو برو پوکه خودتو پیدا کن

بهروز در حالیکه پله ها رو یکی دو تا میرفت پائین گفت میخوام باهاش کاردستی درست کنم

خونه دائی ناصر نزدیک میدون ژاله است...دائی ناصر, دائی مادره ولی اینقدر که مهربونه من دوست دارم دائی خودم باشه ...تازه دوست بابابزرگ هم هست , شاید واسه همینه که خوشتیپه و از همون عینکا که بابابزرگ داره میزنه و پیرهن آستین کوتاه تنش میکنه...

دیروز عصر که با مادر اومدیم خونه دائی ناصر توی میدون ژاله آدمها خوب با آدم بدا میجنگیدن.

همش صدای گلوله میاومد ,من و مادر و خانواده دائی ناصر توی حیاط خونشون جمع شده بودیم و به صداها گوش میدادیم

من خیلی ترسیده بودم , خودمو پشت دامن مادر قایم کرده بودم و به در نیمه باز نگاه میکردم... 

مامان بهروز لای در حیاط رو باز گذاشته بود تا اگه آدم خوبها داشتن از دست سربازهای شاه فرار میکردند یا زخمی شده بودند بیان توی حیاط ما.

مادر در حالیکه با دستش موهای منو ناز میکرد به مامان بهروز گفت:

نگران بچه هام , جلال امروز دانشگاه داشت ولی میدونم که حتما یه سر میره اونورا ...مسعود هم که گفت امروز میره میدون ژاله...

یواشکی در حیاط رو بیشتر باز کردم...دائی جون هام باید از دست سربازهای شاه نجات پیدا کنند.

   + شیوا شاخصی ; ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٥
comment نظرات ()