تک و تعریف

بردیا

- پاشو دخترم , وقتشه بریم بیمارستان

صدای پدره ولی چشامو نمیتونم باز کنم .آفتاب از لای پرده اتاقم میزنه تو چشام.از عکسای پرده اتاقم میترسم ! مخصوصا اون سگ گنده سیاهه که پشت ماشین قرمزه لم داده و هرجای اتاق که میرم چشاش میچرخن و منو نگاه میکنن .

پدر خوشحال بود و آواز دختر خانو میخوامش رو میخوند.درز پرده اتاقمو زد کنار و به بیرون نگاه کرد , صورت سگ وحشتناکه چروک و خنده دار شد.بعد یه ماچ آبدار از لپم کرد و گفت به به ...برف هم قطع شده , پاشو ببین چه روز قشنگیه... یادت رفته امروزو؟ 

امروز ؟! 

هورااااا ...بالاخره روزش رسید !

امروز روزیه که فرشته مهربون قراره واسه من یه خواهر یا برادر کوچولو کادو بیاره.

جادوگریش خیلی جالبه. یه روزی با عصاش یواش زده به شکم مادر و کادوی منو گذاشته اون تو و امروز میریم بیمارستان تادرش بیارن .

...

بیمارستان رو دوست ندارم .همه جاش  خاکستریه و بوی آمپول میده کفش هم لیز و خیسه  از برفهایی که چسبیده به ته کفش آدما و اینجا آب شده , تازه یه خانم پرستار بد اخلاق  هم دم در اتاق مادره .همونی که میگه بچه ها اجازه ندارن برن تو !

 ...کادوی منه بعد من اجازه ندارم برم تو! بغض کردم

سردم بود .عمو اومد بیمارستان که منو ببره خونه منتظر شیم  

یه میمون بادستای دراز آویزون دستش بود

منو بلند کرد یه چرخ تو هوا داد و میمونو چپوند توبغلم

-اینم یه کادو دیگه از فرشته مهربون

چقدر این فرشته مهربون رو دوس دارم

رفتیم خونه .

مادر اومد با کادوم.

بهم یه برادر داده بود.

مادر برادر رو گذاشت رو تختی که مال نوزادیه من بود ولی قول دادم بدمش به کادو.

میمونم رو گرفتم بغل و از میله های تخت برادر رفتم بالا که کادومو ببینم. 

-ایییییییییییییی این چیه دیگه؟ این که خیلی زشت و سیاهه!!

گریه ام بند نمی اومد .

نمیدونستم چند ماه بعد میشه خوشگلترین کادوی دنیا!

اسمش شد بردیا...

 

 

   + شیوا شاخصی ; ۳:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٤
comment نظرات ()