تک و تعریف

بیوگرافی

مادر میگه ساعت 4 صبح  یه روز پنجشنبه در سال اژدها توی بیمارستان ابن سینای همدان به دنیا اومدم.

-وای چقدر با مزه و خوشگله پری جون، چند وقتشه؟

- قربونتون برم اشرف خانم ، چشاتون قشنگ میبینه ، 6 ماهشه

مادر مجبور شد از ترس اینکه  مردم منو چش نرنن و لاغر و مریض نشم  تو معرفیم یه چیزایی به سنم اضافه کنه و یه چشم نظر قربونی به دم در اتاقم آویزون کرد 

...مادر مدیر یه کودکستانه با یه حیاط بزرگ پر از درختهای راجی که اینقدر بلندند که تا بغل پنجره های کلاسهای طبقه بالا هم رسیدند...توی راهروی مدرسه بوهای خوشمزه کتلت و سالاد الویه و خیارشور که تغذیه بچه هاس میاد ...و یه کم هم بوی نم و چسب مایع 

  روی دیواری که بغل دفتر مدرسه است و من مادرو همیشه اونجا توی زنگ تفریح پیدا میکنم  یکی از کاردستی های کلاس شکوفه های گیلاس یعنی کلاس ماست ...یه کاغذ بزرگ آبی روشنه که روش 4 تا درخت با شکوفه میوه برگهای قرمز و نارنجی و برفهای پنبه ای داره و روی دیوار بغلی یه سری گل قرمز و زرد کاغذی کج و معوج رو کلاس جوانه های بادان با سنجاق قفلی به تابلوی مخملیه آویزون کرده اند.

درسته که مادر مدیر مدرسه است ولی خیلی مهربونه ، همیشه فک میکنم مادر باید به جای مدیر ،پرستار میشد . مثل اون خانم قشنگه که عکسش توی مطب دکتر برخوردار بالای اسباب بازیها روی دیوار وصله و انگشتشو گرفته جلوی دماغش و منظورش اینه که : هیسس! مردم مریضن

 -پری جون شیوا راست میگه که به جای 5 سالگی از 1 سالگی رفته مدرسه؟

-آره لیلا جون ، آخه من راحت تر بودم بیارمش مدرسه خودم پیش خودم باشه .کسی نبود که نگهش داره

ولی من فکر میکنم مادر چون میدونسته که من با هموشم از 1 سالگی منو فرستاده مدرسه ... خودش یه روز بهم گفت که تا میتونسته وقتی من هنوز توی شکمش بودم کندر خورده.

 پدر توی بانک کار میکنه... بزرگترین بانک توی همدان ...دور یه میدون بزرگ که 4 تا گنبد چهارگوشه ان و پدر میگه که گنبدا مدل کلاه خود سربازای قدیمن 

وقتی عصرها از سر کار برمیگرده و من صدای ماشینشو میشنوم میرم و پشت در اتاق پذیرایی قایم میشم و از لای درز نگاه میکنم

میاد توی هال با پاکتها و کیسه های خوراکی .قبل از اینکه بذارتشون زمین من میپرم توی بغلش ...اتاق پر از پرتقال و سیب میشه

بعد یه هو پدر میشه مثل یک موجود خطرناک و با هم یه بازی میکنیم که فقط فقط بین من و اون توی دنیا وجود داره.  

پدر دنبال من میدووه در حالیکه صداشو کلفت کرده میگه:

وررا وررا پفت

کجاس پول مفت؟

 و من که از ته دل جیغ میزنم از این اتاق به اون اتاق از دستش در میرم...

من و پدر همیشه با هم یه سری راز داریم...مثل وقتهایی که یواشکی میریم و از کافه کاج کنار هتل بوعلی از اون پیراشکی گوشت ها که ازش روغن میچکه میخوریم اما من قول میدم که این راز رو نگه دارم و برای اینکه مادر بو نبره همه شامم رو تا ته میخورم...

مادر میگه در اون پنجشنبه سال اژدها پدر از شادی به همه بانک شیرینی داد...به نظر من پدری که با بچه اش راز داشته باشه بهترین پدر دنیاست

 

   + شیوا شاخصی ; ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٠
comment نظرات ()