تک و تعریف

مجاهدا

-بذارین بیچاره ها بیان تو ...توی حیاط جای 2 تا چادر میشه , بابا حرف مرگ و زندگیه!

از پنجره اتاقی که توی باغ به ما داده بودند نگاه کردم توی حیاط

آخ جون ! یکی از چادها 2 تا بچه داره

-شیوا تلویزیون الان برنامه کلاس پنجمیاس , بدو سر درست

اه , کاش حداقل هم سن  سپیده بودم , برنامه اونا صبحه وقتی هنوز هیچ کدوم از بچه ها توی حیاط نیستند ...

دفتر مشقمو برداشتم و نشستم جلو تلویزیون

خانم معلم توی تلویزیون قیافش مثل اون خانمه بود که توی  نمایشگاهی که از طرف مدرسه برده بودنمون دیدم ...همونی که دستشو مثل علامت پیروزی گرفته بود جلوی دوربین و روسریشو سفت زیر گلوش گره زده بود و یه عینک دور سیاه گنده رو چشاش بود ...

نمایشگاهه توی امور تربیتی بود...پر بود از عکسهای وحشتناک

توی یکیش آدمهای بودند که صورتشون معلوم نبود چون خوابیده بودند و پشتشون به دوربین بود و روی تنشون پر از زخم بود

- ای وای لیلا من دارم میترسم اینا چرا اینجورین؟

-آره من هم همینطور , خانم معلم میگه اینا رو مجاهدها گرفتن و روی تنشون اتو گذاشتن ,‌مجاهدا دشمن انقلابن و خیلی خطرناکن

شب نتونستم بخوابم

- چی شده عزیزم ؟ بازم از پرده اتاق و اون سگه ترسیدی؟

- نه پدر , از مجاهدا ...همش با اتو دارن توی خواب دنبالم میکنم

پدر به مادر : فردا میرم مدرسه ببینم این چه نمایشگاه تفریحی بوده که این بچه رو بردن

 

   + شیوا شاخصی ; ٦:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱۸
comment نظرات ()