تک و تعریف

جنگ

- مادر ینی این پارچه آخرش میشه یه عروسک؟

_ آره دخترم ، خوب من دورشو میدوزم توشم پر میکنم پنبه ، بعد میشه یه عروسک نرم مثل بالش ، از همونا که مامان بزرگ وقتی من کوچیک بودم برام میدوخت

- یه بار دیگه بگو من چند سالم بود که مامانت رفت پیش خدا؟

- خیلی کوچولو ، حدود 1 سال

به پارچه عروسکم نگاه کردم ، چشماش گرد و سیاهه و توی هر کدومش یه ماه سفید داره ... از تو اون همه پارچه میخواستم این بشه عروسکم که من براش اینو بخونم:

ماهه ماهه ماهه ...چشماش گرد و سیاهه

- گشنمه مادر

- بزار یه کم سبزی خوردن بگیرم ، ناهار واست ماکارانی درست کردم

آقا صفدر داشت واسه مادر تربچه نقلی جدا میکرد که یه صدای بلند بلند حتی از اون آسمون قلمبه که اون شب توی باغ شد و من خواب بودم و مادر مجبور شد شلوارمو عوض کنه هم بلند تر بود.. شلوارم خیس شده بود

چسبیدم به دامن مادر

آقا صفدر دوید بیرون مغازه ...همه مغازه دارها بیرون بودند ...مردم توی خیابون هاج و واج اینور اونور میپریدن

- هیچی نیست عزیزم ، نترس مادر اینجاست

گریه نمیذاشت به مادر بگم من دختر بزرگیم و نترسیدم ...

- وای مادر نگاه کن ، تو آسمون ابرای سیاهه...

مادر به اون دود سیاه که داشت همه آسمونو میگرفت نگاه کرد، منو سفت بغل کرد و شروع کرد به دویدن 

تو صداهای مردم که داد میزدم میشنیدم: 

 حمله کرد ... عراق حمله کرد...جنگ شروع شد

با یه دست پارچه عروسکم  و با اون یکی گردن مادر رو سفت چسبیده بودم

مادر باید دوباره شلوارمو عوض کنه... 

 

   + شیوا شاخصی ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٢
comment نظرات ()