تک و تعریف

جرقه های یک حرکت انقلابی

-پدر چرا از اون شیر هایی که توی اون کیسه بزرگها ریختن و میکوبن نمیخوریم؟

-اون شیر نیست دوغه. اسم اون کیسه بزرگه هم مشکه.

-پدر چرا از اون دوغا که تو مشک ریختن و میکوبن نمیخوریم؟

پدر نگاهی دودل به کیسه مشک و دو زن کولی که بی توجه به ما مثل انجام یک وظیفه ابدی مشک را تکان میدادند انداخت بعد با قاطعیت جوانی که پس از یه بوسه طولانی وسط خیابان تصمیم میگیره به ارتش سرخ ملحق شه دست منو گرفت و در حالیکه به طرف کولیها میرفتیم با تاکید گفت : میریم از اون دوغها بخوریم به شرطی که به مادرت نگی

... همیشه توی دنیا چیزهای کثیف خوشمزه ترینن... آلوچه های 2 تومنی چاقاله آب جوبی لبویی که توی روزنامه میپیچن میدن دستت یا اون آلاسکای یخی آبی رنگ که اون پسر چرکه از توی یخچال یونیلیتیش میداد دستم و من زیر آبهای پودری فواره های  وسط پارک با عشق ملیسیدم و هر از گاهی هم زبون آبی رنگم رو چک میکردم

 مادر مدیر کودکستان بود

از 2 سالگی توی همون کودکستان پرسه میزدم...

خاله گیتی که عصرهای پنج شنبه واسه مهمونی آش با معلم های دیگه خونه ما جمع میشدند نمیتونست سر کلاس با جذبه خانم کمالی منو سر جام بشونه

صحبت های تشویق گرایانه به دوستانه  قاطعانه تهدیدگرایانه تنبیه و اون روز سر کلاس خاله گیتی یا همون خانم کمالی به محرومیت از کلاس منتهی شد.

مشغول گریزهای شادمانه ام از یک نیمکت به نیمکت دیگه بودم و بی توجه به هوارهای خاله داشتم کم کم گروهی رو هم شکل میدام و طبق معمول  لیلا از همه قویتر ظاهر میشد(چقدر یار با وفایی بود) داشتیم فکر میکردیم که در این مبارزه پیروز شدیم چون خاله سنگر رو خالی کرد و از کلاس بیرون رفت که در باز شد و مادر با یه قیافه خشمگین که فقط به زحمت میانداختش چون من خندم میگرفت اومد توی کلاس و جملاتی گفت که معنیش این بود که سردسته یاغیها و یاغیها در انباری مدرسه زندانی میشن

نازنین توی راهرو شروع به گریه کرد اصلا نمیفهم چرا یه همچی آدمی باید تو گروه من باشه همیشه یا خیلی میخنده یا خیلی گریه میکنه ...کلا آدم بی مصرفیه

اگه یه گروه تشکیل بدم حتما لیلا رو میکنم رهبر

هیچ وقت نگاه ترسیدشو یادم نیمره که با یه لبخند زورکی میخواست به من بگه پشیمون نیستم که کلاسو به هم زدیم

...انباری نمدار بود و پر میز نیمکت کهنه که رو هم ریخته شده بود

لیلا یه گوشه نشسته بود و بغض کرده بود هر چی بود سگش شرف داشت به نازنین که داشت زار میزد که اینجا صدای هیولا میاد و الان مارومیخورن

صدای پشت در آقای مقصودی بود همون بابای مهربون با لباس همیشه مشکیش البته خیلی جوون بود ولی خوب بابای مدرسه بود

-مادر چرا بابا مقصودی همش سیاه تنشه؟

-مثل اینکه یه دخترو دوست داشته که قبل از اینکه با هم عروسی کنن مرده

و من همون موقع دوست داشتم زنش شم .فکر کنم یه کم خوشحال تر میشد

شروع کردم :بابا مقصودی بابا مقصودی کمممممک کممممک ما اینجاییم تو انباری کمممممک...

صدای پشت در گفت :اوا  ! شیوا ی خانم مدیری؟  اونجا چکار میکنی؟

نازنین یهو صدای گریشو بلند کرد و شروع کرد به کولی بازی

همون موقع بود که تصمیم گرفتم از گروه اخراجش کنم

بابا در رو باز کرد و ما راه افتادیم تو راهرو

مادر دم در راهرو  ما رو دید

دلم براش سوخت

خیلی راحت نیست مادر یه بچه باشی که مادرش مدیر مدرسه است!

   + شیوا شاخصی ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱۱
comment نظرات ()