تک و تعریف

بیوگرافی 2

پری مادر شیواست , از اون مدلهایی که مادرهای فداکار و عاشق رو تو داستانها از روش میسازند...

پری میگه شیوا رو ساعت 4 صبح یه روز  تقریبا سرد پنجشنبه سال اژدها توی بیمارستان ابن سینای همدان به دنیا اورد. ویارش شیر بوده و به جای آب روزی 2 لیتر شیر تازه میخورده...شیرها رو توی کوزه گلی های همدان توی زیر زمین جایی که ترشی لیته هاشو بار میذاشته نگه میداشته .اونجوری موقع خوردن خنک بوده ان و جیگرش حال میاومده

-وای چقدر با مزه و خوشگله پری جون، چند وقتشه؟

- قربونتون برم اشرف خانم ، چشاتون قشنگ میبینه ، 6 ماهشه

پری مجبور بود از ترس اینکه  مردم دخترشو چش نرنن و بچه لاغر و مریض نشه موقع معرفیش تو سنش اغراق کنه و پشت بندش اسفند و کوندور رو دود کنه و نظر قربونیها رو  از چهارطرف تختش آویزون کنه. 

...پری مدیر کودکستانه دور یه میدان نه چندان اصلی با یه حیاط بزرگ پر از درختهای راجی که بی نظم بغل هم تا نزدیک پنجره های کلاسهای طبقه دوم قد کشیدند ...واسه ورود باید از یه در شیشه ای بزرگ که گوشه های بالایش زنگ زدن و موقع باز و بسته کردن یه جورایی دل رو ریش میکنن رد شد و وارد راهروی اصلی شد .یه راهر  با بوی نا که قاطی شده با بوی چسب های مایع که بچه ها برای کاردستیاشون استفاده میکنند.  همه کلاسها طبقه بالان به غیر از یکیشون که دم در راهروس و وقتی درش باز میشه  یه نور بیربط مثل باز کردن یخجال توی شب راهرو رو میگیره و میشه ذره های غبار رقصان و بی هدف رو توی نوار نوری دید زد.

 دیوار بغل دفتر مدرسه یه جایی که پری عموما اونجا مثل یه سرباز وظیفه وفادار به پست دیدبانیش با سوت بزرگ سیاه آویزون روی پیراهن سورمه ایش در زنگهای تفریح وایساده ...روی اون یکی دیوار یه کاغذ بزرگ آبی روشنه که روش 4 تا درخت یکی با شکوفه یکی میوه دار , یکی با برگهای قرمز و نارنجی و اون یکی برفهای پنبه ای خود نمایی میکنه و بغلش یه سری گل قرمز و زرد کاغذی با بی سلیقگی عجیبی با سنجاق قفلی به یه تابلوی مخملی آویزون شده اند. 

پری یه مدیر نمونه است که هیچ نشانه ای از مدیرهای همیشه بداخلاق و معروف نداره . مهربونیش به عنوان یه مدیر میزنه توی ذوق. مثل یه ستاره نو ظهور مسابقه های آواز که با یه عینک بزرگ و موهای وز کرده روی سن اومده و وقتی دهن باز میکنه با زنگ صداش غافلگیرت میکنه

 -پری جون شیوا راست میگه که به جای 5 سالگی از 1 سالگی رفته مدرسه؟

-آره لیلا جون ، آخه من راحت تر بودم بیارمش مدرسه پیش خودم باشه .کسی نبود که نگهش داره

پری هر چند با نهایت فروتنی این راز سر به مهر رو در سینه نگه میداره ولی با یک هوش نه چندان بالا هم میشه فهمید که به نظرش شیوا اینقدر باهوشه که باید از همون یه سالگی بره مدرسه .وارد اجتماع بشه و وقت رو تلف نکنه

 داریوش شوهر پری توی  یه بانک  دور بزرگترین میدان همدان با 4 تا گنبد در  چهارگوشه اش که  یه نماد بزرگ شده از کلاه خود سربازان قدیمیه کار میکنه...

یعد از ظهرها راس ساعت 4 و 20 دقیقه از سر کار برمیگرده . شیوا با آخرین صدای زوزه ماشین میپره پشت در اتاق پذیرایی. قایم میشه و از لای درز نگاه میکنه

داریوش با بغل هاییی پر از پاکت و کیسه های میوه و خوراکی خسته از در هال وارد میشه .قبل از اینکه فرصتی برای تکون دادن خودش پیدا کنه شیوا مثل گلوله ای شلیک  میشه توی بغلش ...اتاق پر از پرتقال و سیب میشه

در یه چشم بهم زدن داریوش مثل محصلی که تمام مدت کلاس  ریاضی را با صبری مثال نزدنی به امید زنگ تفریح گذرانده باشه قالب عوض میکنه و از این اتاق به اون اتاق از این پشت در به اون پشت در شیوا رو با سر و صدا و جیغ هایی که بعضا واقعا از روی ترس از حنجره بیرون میاد دنبال میکنه و یه بازی تکراری رو مثل مشق هر شبش انجا میده. 

 شیوا  و داریوش همیشه با هم رازهایی دارند...مثل وقتهایی که قبل از شام طی یک عملیات سری از کافه کاج بغل هتل بوعلی یه نوع  پیراشکی گوشت میگیرند که از فرط سرخ شدن زیاد رنگش به قهوه ای میزنه و شیوا به پاس وفاداری و برای اینکه یار غارشو از دست نده و پری بو نبره همه شامش رو هم تا ته میخورم...

 

داریوش به بزرگداشت تولد این یار غار در آن پنجشنبه سال اژدها به همه کارمندان بانک شیرینی داد...

 

   + شیوا شاخصی ; ٦:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٤
comment نظرات ()