تک و تعریف

فلور

- فردا شیوا ماله توئه , من بعد از ظهر با آموزش پرورش جلسه دارم

- ای بابا فردا رمضانی واسه بازدید میاد شعبه ما, میخوای این بچه بازم آبرو ریزی کنه؟

عاشق آقای رمضانی ام.

قدش از پدر کوتاه تره ولی رئیسشه !

اون روز پدر منو برده بود سر کارش و آقای رئیس یه کیک شکلاتی که روش دوتا گل سرخ داشت آورد و گذاشت بالای یه کمد خیلی بلند

- پدر اون گلا  هم کیک اند؟

- نه عزیزم نخوری یا !! سولفاتن

آآآ سولفات میدونم چیه ...یه روز فلور به کیسه کوچولوی پر آبنبات آبی و سبز و قرمز بهم داد که وقتی خوردمشون زبونم مثل رنگین کمون رنگی شد بعد فلور گفت به مامانت نگی اینا رو خوردی بعد میگه من سولفات دادم به بچه اش!

آقای رمضانی لپ منو کشیدو خندید و کیک رو  گذاشتن روی میز پدر

دستمو دراز کردم ببینم سولفاتش از همون سولفاتای فلوره ولی دستم تا مچ رفت تو کیک و پدر رنگ صورتش قرمز شد.

آقای رئیس به من نگاه کرد و خندید...وقتی میخندید مثل بادکنک همه جاش تکون  تکون میخورد.

  گل سرخا نرم و کشدار بود و مزه شکر میداد... سولفات فلور بهتر بود.

از اون موقع پدر دیگه دلش نمیخواست منو ببره بانک 

-خوب پری, یه زنگ بزن فلور.تو فرجه امتحان نهاییشه .ببین میتونه نیگهش داره.

هورااااااا... فلور

بهترین عمه دنیا با چشمای سبزه

-عمه جون تو همه جا رو سبز میبنی?

- قربونت برم مگه تو همه جا رو قهوه ای میبینی؟

-کاش همه جارو سبز میدیدم ولی چشمام به جای قهوه ای رنگ مال تو بود!

 ...

دوباره توی اتاق فلور بودم .خیلی خوشبو بود. جعبه ای که عاشقشم رو برداشتم.

-عمه جون خوش به حالت که بابابزرگ این شکلاتا رو  واست از خارج آورده بود آخه میدونی من عاشق شکلاتای خارجم .مامان نگین یه شکلات موزی از خارج آورده که مزه همون موزا رو میداد که عمه اکی از مکه آورده بود.

فلور جعبه رو آروم گذاشت سر جاش و دستشو کشید تو موهامو گفت:

-حاظر شو بریم بیرون من میخوام کفش بخرم  و شرطمون هم که یادته اگه به کسی نگی یه بستنی کیم واست میخرم

....

 آقاهه باحاله ولی چشماش سبز نیست تازه خیلی هم سیاهه

وقتی از پشت فلور با بستنی ام یواشکی نگاهش میکنم بهم چشمک میزنه

یه مغازه داره پر از کفش ها ی رنگی با پاشنه های بلند

فلور از ته دل باهاش میخنده و من هم آقاهه رو دوس دارم .گفت اسمش عمو پرویزه و برام  آبنبات سولفاتی خرید.

...

برگشتیم باغ بابابزرگ

بابابزرگ وقتی درختها شکوفه هاشون ریختن و میوه کوچولوهاشون زد بیرون همون زمانی که توی هوا یه چیزایی مثل پنبه پر میشه و من عطسه ام میگیره , بار و بندیل رو از خونه اش جمع میکنه میاد باغ میمونه تا وقتی که دیگه من زیر لحاف کرسی هم تو باغ هنوز  میلرزم , دو تا درخت گردوها همه گردوهاشونو ریختن و همش صدای قار قار کلاغ میاد در باغ رو قفل میکنه , بار وبندیل رو جمع میکنه میره خونه

....

فلور در باغ رو باز کرد. در باغ فلزیه و آبی کمرنگ ولی پائیینش یه کم زنگ زده و آویزون شده و موقع باز کزدن صداش یه جوریه و فلور میگه از این صدا چندشش میشه چون یاد کشیدن ناخن معلمش روی تخت سیاه می افته

همیشه هم تو راهرو باغ بوی نفت و نم میاد ولی من این بو رو دوس دارم.

12 تا پله رو که برم بالا میرسم  دم در آشپزخونه .ولی باید مراقب پله یکی به آخر باشم از بقیه بلندتره و همش زانومو کبود میکنه

 بوی روغن کرومونشاهی و زعفرون میاد یعنی شاوجی داره غذا میپزه.

شاوجی وقتی میخواد بلند شه خندم میگیره چون به دیوار میچسبه و میچرخه بعد وایمیسه .مادر میگه خنده دار نیست چون شاوجی پیر  و چاق شده و زانوهاش مریض اند

شاوجی چرخید و  بلند شد ولی من نخندیدم 

-به به شازده خانوما ! فلور بدو سیب زمینی ها رو خلال کن .شام  همه اینجان.

پدر عاشق خورشت قیمه است

 

 

 

   + شیوا شاخصی ; ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٦
comment نظرات ()